تبليغاتX
دالان
 

یا فاطمه اشفعی لنا عندالله!

 اصلا حواسم نبود کی روز تولد حضرت معصومه سلام الله علیها گذشت

یهو به خودم اومدم دیدم تو دهه کرامتم  حالا هم وقتش گذشته هم چیزی برا نوشتن ندارم فقط یادمه یه بار کنار ضریح حضرت نشسته بودم این دو بیت به زبونم جاری شد و همون جا نوشتمش:

مپسند که ذره ذره آبم بکنی

حاجت نگرفته ام جوابم بکنی

امید من آن است که در روز حساب

در زمرمه نوکران حسابم بکنی

 


 

نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 | لینک ثابت


 

سلام

شنیدید میگن سر پیری و معرکه گیری این غزلک منم از همین بابه حالا شما جدی نگیرین ولی خداوکیلی نظر بدین تا بتونم بهتر بگم 

 ای درد عاشقانه و درمان بی بدیل

خو کرده ام به درد تو، حالا به هر دلیل!

 در بام و شام چشم تو پیدا و گم شدم 

در طور چشم های تو آوای جبرئیل

تمثیل روی تو... چه کنم؟؛ شعر نارس است

ماه و گل و دو بی سر و پا از همین قبیل

در موج پر تلاطم گیسوی تو دلم

موسای کوچکیست در آ غوش رود نیل

زلفت به چنگ باد و دلم شور می زند

بی پرده چشم های تو موسیقی اصیل

لیلای ترمه پوش غزل چشمه ای بیا !

از چشم تو غزال غزل می شود گسیل

 

 


 

نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 | لینک ثابت


من هنوز زنده ام!

منم؛ ... مهدی صادقی...

نویسنده وبلاگ دالون....

وبلاگ دالون هنوز زنده اس.....

ببخشید که مدتی این مثنوی تاخیر شد

آخه مطلب از این قراره که مهلتی باید که تا خون شیر شد

شرمنده عزیزانی که در غیاب حقیر چراغ دالون رو با قدم رنجشون روشن نگه داشتند.

تو این مدت یه مشت اتفاق ترش و شیرین افتاد تو زندگی من و من فارغ و غافل از دالون، افتادم به جمع کردن اتفاق هایی که خیلی افتاده بودند که اگه نبودند به زندگی محقر من سر نمی زدند...من هنوز زنده ام!

 

 


 

نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 | لینک ثابت


دانایی و دارایی

                                                  علم بهتر است یا ثروت؟

 

نمی­دانم اولین بار این موضوع به ذهن کدام شیر پاک خورده­ای رسیده است تا با آن دانش آموزان را سر کار بگذارد.

 یادم می­آید که معمولا در پاسخ این سوال علم را انتخاب می­کردم و شاید گاهی برای اینکه متفاوت باشم ثروت را . 

امروز هم می­خواهم ثروت را انتخاب کنم اما نه به خاطر اینکه متفاوت باشم.

من به جای علم می­گویم «دانایی» و به جای ثروت «دارایی».

 دارایی نه تنها بهتر است که اصلا قابل مقایسه نیست با چیز کم ارزشی چون دانایی.

 دارایی یعنی آنچه مال ماست و با ما می­ماند و دانایی اگر دارایی نباشد هیچ اررزشی ندارد. 

مرادم از دارایی پول و مال دنیا نیست که مال دنیا مال دنیا است نه مال ما .

مرادم از ثروت چیزی است که به ما چسبیده است بهتر بگویم جزو ماست.

گاهی ما چیز هایی می­آموزیم که دانایی ماست یعنی اطلاعات یعنی  informatin که اگر با گذشت زمان یا ضعف حافظه یا ضربه به سر از بین نرود با یک تشر حضرت عزراییل علیه السلام از بین می­رود و اگر هم نرود سودی به حال ما ندارد. 

اما گاهی آنچه می­آموزیم ،می­آمیزد با پوست و خون ما و از ما می­شود. از نظر من تنها این علم دارایی ما است و باقی اطلاعات که در دفتر هم می­تواند باشد ؛ پس چه فرق است بین من و کاغذ پاره؟

 

 بشوی اوراق اگر هم درس مایی

که حرف عشق در دفتر نگنجد

 

دانش مستشرقین در مورد عرفان و قرآن و اسلام از این سنخ است وحتی بسیاری از مسلمانان که برای دانایی آموخته اند.

د راین زمینه حرف بسیار است و تا اینجا هم پا از گلیم خود فراتر گذاشتم  فقط  

برای اینکه این حرفها دارایی ما شود توصیه می­کنم قدری در این آیه تامل کنیم و با هم بخواهیم و بخوانیم:

رب زدنی علماِّ

 

و دقت کنیم که نفرموده است: رب زد علمی (پروردگارا ! علمم را زیاد کن!) بلکه فرموده است :

مرا زیاد کن! از نظر علم

 

..................................................................................

مدت­ها بعد از تحریر: نوشته زیر دزدکی به وبلاگ من سرک کشیده

و در اصل مطلب استاد و برادر من است

که گاهی در حیاط خلوت می­نشیند.

می توانید شکل دست و صورت­شسته­اش

را در حیاط خلوت ببینید...

ببینید!

 


 

نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 | لینک ثابت


هزینه نگهداری

 

   

هزینه نگهداری

 

همسایه ای داشتیم که ماشین تر و تمیزی داشت این ماشین همیشه خدا توی کوچه بود و صاحبش تقریبا هر روز با مقداری آب ویک تکه پارچه و وسایل دیگر به کوچه می آمد و گردو خاک از سر و روی مرکبش  می سترد و آب و روغنش را کنترل می کرد تزیینات داخلی وخارجیش راوامی رسید  و هراز گاهی این تزیینات را جدید و به­روز  می­کرد .هر کس این بنده خدا رابا این جدیت و پشتکار می دید گمان می کرد سفری بس مهم و دور و دراز  در پیش دارد  اما این طور نبود واین آقای محترم بعداز این که کارش باماشین تمام می شد سرش راپایین می انداخت و یکراست به خانه­اش می­رفت و روز بعد حکایت دوباره تکرار  می­شد ما به او می خندیدیم و دیگران هم کم و بیش مسخره­اش می­کردند.

 این حکایت تصویری کاریکاتورگونه وساده از زندگی بیشتر ما آدم­هاست برای آن ماشین که نماد انسان است سه برنامه می توان تعریف کرد:

تغذیه / پیدا کردن آدرس و مقصد/ حرکت /

 

تغذیه کنایه از تمام تلاش­هایی است که ما برای زنده ماندن می­کنیم (کسب و  کار و تهیه سرپناه و ازدواج و خلاصه همه امور مادی)مرحله دوم یا همان جستجوی آدرس علم و معرفتی که کسب می کنیم یا باید کسب کنیم به گمان این کمترین همه علوم بشری اعم از تجربی و انسانی و غیره می تواند در خدمت این بخش باشد اگر دید گاه سود انگارانه کنار گذاشته شود چون جهان جلوهگاه و مظهر خداست و در همه جا و همه چیز می توان نشانی او  را یا فت  مرحله سوم هم که تکلیفش روشن است حرکت طبق آدرس.متاسفانه بیشتر ما در همان مرحله اول دست و پا میزنیم به قول سعدی:

 

عمر گرانمایه در این صرف شد

تا چه خورم صیف و چه پو شم شتا

 

وحتی مرحله دوم یعنی کسب معرفت و آدرس یابی را نیز قربانی مرحله اول می­کنیم به این صورت که حوزه و دانشگاه رفتن مان برای نام و نان است نه دانش ومعرفت واگر گاهی آدرسی پیدا می کنیم  و یا حقیقتی کشف می کنیم  کمتر تلاش مینماییم تا آن را مایه ارتقا وتعالی خود قرار دهیم شاید نهایت زحمتی که به خود می­دهیم  در اختیار دیگران گذاشتن این آدرس است مثل همین کاری که من می­کنم ازخیر مرحله سوم هم بگذریم بهتر است .

 

عزت زیاد!

 

 


 

نوشته شده توسط در جمعه هفتم تیر 1387 | لینک ثابت


بلند شو!

بلند شو !

 

 يكي مي گفت: اگر زمين خوردي نخواب! بلند شو !

اگر بگویید اينكه گفتن ندارد؛ هر كس كه زمين بخورد طبيعتا بر مي خيزد، خواهم گفت کجای کارید؟ اکثر مردم نه تنها بلند نمی­شوند بلکه اگر دستشان را نگیرند سینه خیز می­روند؛ آنهم در میان لجن!

واقعا مضحک است ولی از شما چه پنهان این حال و روز امثال بنده است که تا زمین می­خوریم یکی در گوشمان می­گوید: دیگر تمام شد ادامه بده!  و بسیارند افرادی که به این ندای شیطانی گوش می­دهند . این همان چیزی است که در پست قبلی گفتم ناامیدی،از زمین خوردن بدتر است.

این، یکی از جنگ افزارهای شیطان است. او از احساس بدی که هنگام گناه روی می­دهد سوء استفاده کرده و رابطه انسان را با خدا قطع می­کند تا انسان خود را از خدا دور ببیند و دوباره به گناه پناه ببرد،در حالی که بزرگی می گفت: نمی­گویم نگذارید گناهتان بالا برود؛ می­گویم نگذارید حتی یک گناه بدون استغفار بالا برود!

یکی دیگر از حربه­های شیطان این است که بعد از گناه می­گوید: الان تو کثیفی بدبخت! استغفار را بگذار برای وقتی که با نماز و عبادت پاک شده باشی و شرمنده خدا نباشی!

آنچه از بزرگان آموختهام این است که: در همان حالت به درگاه خدا بروید و نگذارید حالت شرمندگی ، احساس بد گناه و آلودگی از بین برود؛ سریع خود را به آغوش خدا پرت کنید که حالی بهتر از این حال پیدا نمی­شود ؛حال تقصیر و خجالت. اگر بگذارید زمان بگذرد و حال بد و احساس شرمندگی کم شود و چند نماز و دعا و کار خیر دست و پا کنید و پر شالتان ببندید و بعد با دست پر در خانه خدا بروید و سر بالا بگیرید و طلب بخشش کنید، قافیه را باخته­اید. خدایی کرده­اید. تکبر کرده­اید. کبر شما اجازه نداده است با دست خالی و سر افکنده در خانه خدا بروید. فکر کرده اید با چند رکعت نماز و دو قطره اشک می توانید از شرمندگی خدا در آیید یا حتی خدا را شرمنده کنید! این از همه چیز بدتر است.    

نکته آخر اینکه: من هنوز کودکم ؛ هر وقت زمین بخورم مادرم را صدا می­کنم تا دستم را بگیرند!!

 

 


 

نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 | لینک ثابت


باز هم اسب!

 

 پرش

 

نمی­دانم تا حالا به مسابقات پرش با اسب که گاهی از تلویزیون پخش می­شود دقت کرده­اید یا نه ؟

ای کاش این مسابقات بیشتر  پخش می­شد؛هم زیبا و جذاب است و هم ورزشی است که مورد سفارش اسلام است گذشته از آن نکات جالب توجه زیادی می­توان در آن یافت .

اگر دقت کرده باشید سوار کاران قبل از پرش از مانع خیز برمی­دارند و  وقتی به مانع می­رسند خود را روی اسب جمع کرده و از روی مانع می پرند ودوباره چرخی دیگر در میدان و پرشی دیگر و...

سوار­کاران وقتی می­خواهند از روی مانع بپرند خود را محکم به اسب می­چسبانند تا نیفتند و وقتی با موفقیت پریدند، برای پرشی دیگر آماده می­شوند.

وقتی ما عبادتی را با موفقیت انجام می­دهیم احتمال زمین خوردن ما هنگام عمل و بعد ازعمل بیشتر می­شود لذا باید در این مواقع از خدا بخواهیم تا کمکمان کند ،چون وقتی عملی خیر انجام می دهیم شیطان ناراحت می شود و می خواهد زمینمان بزند. اگر انسان به حالات گذشته خود توجه کند می بیند چه بسیار بوده است که بعد از یک حال خوب حاصل از دعا و نماز یا روضه و زیارت کار بدی انجام داده است که خودش هم انتظار آن را نداشته است؛ کسی که فکر می کرده با آن دعا و زیارت، خیلی وضع معنوی اش خوب شده چنان زمین خورده است که پاک از خودش ناامید شده است. درستش این است که نه موقع عمل خوب، از شیطان غافل شویم نه موقع زمین خوردن از خدا نا امید ؛ که این نا امیدی به مراتب از آن زمین خوردن بد تر است اگر باور ندارید منتظر مطلب بعد باشید. و تا آن وقت بعد از اعمال خوبتان محکم به آغوش خدا پناه ببرید که امکان زمین خوردن فراوان است!

 


 

نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | لینک ثابت


برای خالی نبودن عریضه

دوست داشتم خیلی تند تند مطلب بنویسم اما فرصت نمی شه  الان هم به خاطر اینکه فرصت نیست یه شعر قدیمی احتمالا از سال 81 می نویسم می تونید این غزل رو بعد از «غزل خداحافظی» بخونید اگر هم خوشتون نیومد می­تونید هر چی بد و بیراه خواستید بگید!

آشتی

 

دوباره مثل جنون آمدی سراغ دلم    بیا! که تازه شد از دیدن تو داغ دلم

مگر هبوط نکردی چو آدم از این باغ؟         چرا دوباره  سرک می کشی به باغ دلم

زشمع چهره به آتش کشانده ای مارا      ولی چه فایده خاموش شد چراغ دلم

دوباره آخر این دوستی پشیمانیست       خبر رسانده به من باز هم کلاغ دلم

همین که خواست دلم اندکی بیاساید        دوباره مثل جنون آمدی سراغ دلم

 

 

 


 

نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 | لینک ثابت


من حالا یک اسب وحشی دارم!

اسب وحشی

 

اسب های وحشی به کسی سواری نمی­دهند.آزاد و رها در مراتع می­چرند و اگر کسی قصد سواری داشته باشد به زمینش می­زنند.لابد در فیلم ها دیده­اید که چه بلایی سر کسی که چنین هوسی داشته باشد می­آورند و باز لابد در فیلم­ها دیده­اید بعضی آدم­های خبره که اتفاقا ستاره فیلم هم هستند با چه مرارت و مهارتی این اسب­ها را رام کرده و در مسابقه نیز اول می­شوند وآخر فیلم به خوبی تمام می­شود.

 بچه­تر که بودم با دیدن این فیلم­ها حسابی هیجانی می­شدم و دوست داشتم با یک اسب وحشی خو بگیرم و رامش کنم و در مراتع سرسبز بتازم واز روی نرده­ها بپرم و...

من حالا یک اسب وحشی دارم ولی علیرغم خیالبافی­های کودکانه­ام هنوز نتوانسته­ام رامش کنم .

نفس من هر طور دلش بخواهددر مراتع می چرد و می چرخد آزاد و رها مست غرور و تکبر...

 اسب شما چطور؟

 

 


 

نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 | لینک ثابت


دارند جیب تو رو میزنند بیچاره!

 

 

اتوبوس

 

 تا اتوبوس به ترمینال رسید زود کاپشنم را برداشتم تا پیش از آنکه بقیه مسافران مخصوصا بانوان محترم و بعضا پا به سن گذاشته راه پیاده شدن از اتوبوس را ببندند خیلی فرز و چابک از اتوبوس پیاده شوم ولی تا بلند شدم صدای افتادن چیزی به کف اتوبوس خبر داد که شیئی از جیبی که احتمالا مالک مجازی اش من بودم افتاد. وقت آن نبود که دنبالش بگردم. به این امید که شاید اصلا مال من نبوده باشد پریدم پایین. اما از تر س اینکه مبادا اتوبوس برود، تند تند مشغول وارسی جیب های مختلفم شدم تا ببینم همه چیز سر جایش هست یا نه؟

اِه... چقدر جیب دارم؛ جیب های کاپشن ، پیراهن ،شلوار... همه را گشتم هیچ چیز نیافتاده بود همه چیز سر جایش بود؛ عطر، پول خرد، ساعت، چوب مسواک و باقی خرت و پرت هایی که خریده بودم.خیالم راحت شد.

آسوده خاطر همانجا ایستادم و رفتن اتوبوس را تماشا کردم. مسافران پیاده شده بودند و هر یک به طرفی می­رفتند. من هم رفتم؛ رفتم به این فکر که آیا همه جیب هایم را گشته­ام؟

 آیا از وقتی که مسافر این دنیا شده­ام و این مسیر پر نشیب و فراز را پشت­سر گذاشته­ام مراقب توشه راهم بوده­ام؟

 آیا از موجودی ساک و بقچه و کیف و انبان و همیانم خبردارم؟

 راستی اگر چیزی از این توشه­ام بیفتد صدا می­کند تا خبر دار شوم یا بی صدا و بدون اینکه بفهمم از دستم می رود؛ مثل گندمی که از کیسه سوراخ می­ریزد؟

اصلا وقتی من به این دنیا می­آمدم چه داشتم؟

آیا قدر توشه­ام را خوب دانستم؟

آیا از چیز هایی که در این دنیا به دست آورده ام خوب مراقبت کرده ام تا گم نشود و به دست دزد و جیب­بر و راهزن نیفتد؟

وقتی خدا مرا به این سفر می فرستاد یک دل زلال مثل آب به من داده بود، حالا کجاست؟

وقتی خدا مرا سوار اتوبوس دنیا می کرد سینه­ای پر از محبت اهل بیت به من داده بود، آیا چیزی از آن کم نشده است؟

آیا فکری برای راهزنان این سفر کرده­ام یا بیخیال و سرخوش محو زرق برق­های این شهر بازی شده­ام ؟

راستی:

گر نه موش دزد در انبار ماست           گندم اعمال چل ساله کجاست؟

 

 

 


 

نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در جمعه ششم اردیبهشت 1387 | لینک ثابت