قبل از تحریر :این مطلب رو از رو دست برادرم دیدم البته ایشون بیشتر رو فیلم ترکیه ای "یل" یا همون "راه" زوم کرده بودند
حتما فیلم «بایسیکل ران» رو دیدید؛ فیلم مخملباف. داستان مرد افغانی که برای پول شرط بسته بود تا هفت شبانه روز روی دوچرخه رکاب بزنه.باور نکردنیه فکر میکنید اخرش به پولش رسید یانه اصلا میشه کسی هفت شبانه روز روی دوچرخه باشه اونوقت خوابش نبره من که باور نمیکنم.
تو یه صحنه از این فیلم مرد به شدت مست خوابه و نمیتونه طاقت بیاره. نفس تو سینه بند میاد وقتی میفهمیم با اون همه گرفتاری و احتیاج، به پولش نمیرسه. همه اینارو گفتم تا این صحنه رو توصیف کنم پسر جوان این مرد دنبال دوچرخه میدوه و با بیرحمی تمام تو صورت پدر پیرش میکوبه و بدون شرم از محاسن سفید و بلند پدر زحمتکشش ضربات محکم و متوالی به صورت پدری میزنه که بعد از چند شب بیخوابی دیگه طاقت نداره شاید به نظرتون برسه که عجب پسر ظالم بی تربیت و نفهمیه شاید دوست داشته باشید با دستاتون خفش کنید اما این پسر همیشه همراه پدر بوده اون نمیخواد با یه لحظه خواب زحمات پدرش نقش بر آب بشه اون دوست داره پدرش موفق بشه و به همین خاطر پا رو دلش میذاره و محکم تو صورت پدرش میکوبه شاید ظاهر این رفتار غضب باشه اما باطنش همش مهربونی و خیرخواهیه.
خدا هم بعضی وقتا با ما اینجوری رفتار میکنه اگه دقت نکنیم و باطن کارا رو نبینیم فکر میکنیم خداداره به خاطر کارامون از ما انتقام میگیره ولی با طن سختیهایی که تو زندگی میکشیم رحمته نعمته لطفه اینکه به خدا میگیم
یامن سبقت رحمته غضبه شاید به همین معناست.
نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 | لینک ثابت
آخرین نکات را که یادداشت کردم با عجله لباس پوشیدم و آماده رفتن شدم.
خانمم گفت: ناهار نمیخورید آقا؟
گفتم: دیر میشه برای سخنرانی تو یه کارخونه دعوتم کردند قراره بفرستند دنبالم من میرم دم در.
خانمم گفت: تا بیان بیاید یه لقمه بخورید لااقل!
گفتم: سفره رو که ننداختین هنوز! میترسم دیر بشه....من میرم دم در.
حاج خانم در حالیکه میگفت «صبر کنید! صبر کنید!» زود پاشد غذا را آورد و تا من کفشهایم را در آورم یک لقمه بزرگ گرفت و داد دستم خوشحال شدم که فرصت ناهار خوردن هم به دست آمده بود هنوز ننشسته بودم که با صدای بلند زنگ از جا پریدم.
در یک دست لقمه غذا داشتم و در دست دیگر یادداشتهایم را که به در کوچه رسیدم یک راننده جوان فرستاده بودند. دیگر خجالت میکشیدم لقمه را در دهان بگذارم. به راننده تعارف کردم و گفتم: این سهم شماست گرفت و تشکر کرد.
در راه به فکر فرو رفتم و هیچ نگفتم راننده هم ساکت ساکت.
وقتی رسیدیم سالن پر بود از کارگرانی که مدت سخنرانی را فرصت مغتنمی برای استراحت میدانستند کلی مطلب آماده کرده بودم اما حالا دیگر به نظرم چیز بیمزهای میرسید؛ یادداشتهایم را در جیبم گذاشتم و پشت تریبون قرار گرفتم و گفتم:
رفقا! قراره برای هممون یه مهمون بیاد. قراره بیادو مارو با خودش به یه سفر دور و دراز ببره. درسته که معلوم نیست کی میاد ولی اومدنش حتمیه حتی یک دقیقه هم زمان اومدنش تغییر نمیکنه وقتی برسه شما حتی فرصت نمیکنید لقمه رو تو دهنتون بذارید پس آماده باشید.
***
میدانستم در قرآن آیاتی به این مضمون هست ولی دقیقاً حفظ نبودم تا به منزل رسیدم قرآن را باز کردم و آیه را پیدا کردم:
ولکل امه اجل فاذا جاء اجلهم لا یستأخرون ساعه و لا یستقدمون* (سوره اعراف آیه 34)
و برای هر گروهی مهلتی است که وقتی به سر میرسد [دیگر] لحظهای پس و پیش نمیشود.
نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 | لینک ثابت
گاهی مطلبی را میدانیم و حس میکنیم مطلب سادهای است گمان میکنیم به تمام جوانب مطلب اشراف داریم و به قول معروف مطلب در مشتمان است اما حادثهای، توضیح اهلفضلی، یا نگاه صاحبنظری سبب میشود که عمق مطلب را درک کنیم و خودمان به آن مطلب برسیم و به قول معروف مطلب برایمان جا بیافتد و بفهمییم تا کنون نمی/فهمیدیم!
***
همه چپیده بودیم توی اتاق. هوای بیرون خیلی سرد بود. سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ میکرد. تصور اینکه در آن هوای سرد دست به آب بزنم اصلا خوشایند نبود. لولههای آب یخ زده بودند؛ همچنین سطح حوض. هادی رفته بود وضو بگیرد. میگفت در روایات آمدهاست در هوای سرد وضو گرفتن با آب سرد مقام انسان را بالا میبرد. حرف زدنش همیشه تکانم میداد. وقتی برگشت داشت میلرزید ولی هنوز لبخندش پررنگ بود. منتظر بودم چیزی بگوید ولی توی چارچوب در ایستاده بود و چیزی را در ذهنش مزمزه میکرد. سکوت برای چند لحظه آمد و رفت. هادی لب باز کرد:
و لله جنود السماوات والارض
ها... انگار برایم جا افتاد!
***
تازه فهمیدم که دمای هوا هم از لشکریان خداوند است کافی است کمی آنرا کم یا زیاد کند؛.. فقط کمی...
نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در سه شنبه ششم اسفند 1387 | لینک ثابت
اصلا حواسم نبود کی روز تولد حضرت معصومه سلام الله علیها گذشت
یهو به خودم اومدم دیدم تو دهه کرامتم حالا هم وقتش گذشته هم چیزی برا نوشتن ندارم فقط یادمه یه بار کنار ضریح حضرت نشسته بودم این دو بیت به زبونم جاری شد و همون جا نوشتمش:
مپسند که ذره ذره آبم بکنی
حاجت نگرفته ام جوابم بکنی
امید من آن است که در روز حساب
در زمرمه نوکران حسابم بکنی
نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 | لینک ثابت
سلام
شنیدید میگن سر پیری و معرکه گیری این غزلک منم از همین بابه حالا شما جدی نگیرین ولی خداوکیلی نظر بدین تا بتونم بهتر بگم
ای درد عاشقانه و درمان بی بدیل
خو کرده ام به درد تو، حالا به هر دلیل!
در بام و شام چشم تو پیدا و گم شدم
در طور چشم های تو آوای جبرئیل
تمثیل روی تو... چه کنم؟؛ شعر نارس است
ماه و گل و دو بی سر و پا از همین قبیل
در موج پر تلاطم گیسوی تو دلم
موسای کوچکیست در آ غوش رود نیل
زلفت به چنگ باد و دلم شور می زند
بی پرده چشم های تو موسیقی اصیل
لیلای ترمه پوش غزل چشمه ای بیا !
از چشم تو غزال غزل می شود گسیل
نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 | لینک ثابت
منم؛ ... مهدی صادقی...
نویسنده وبلاگ دالون....
وبلاگ دالون هنوز زنده اس.....
ببخشید که مدتی این مثنوی تاخیر شد
آخه مطلب از این قراره که مهلتی باید که تا خون شیر شد
شرمنده عزیزانی که در غیاب حقیر چراغ دالون رو با قدم رنجشون روشن نگه داشتند.
تو این مدت یه مشت اتفاق ترش و شیرین افتاد تو زندگی من و من فارغ و غافل از دالون، افتادم به جمع کردن اتفاق هایی که خیلی افتاده بودند که اگه نبودند به زندگی محقر من سر نمی زدند...من هنوز زنده ام!
نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 | لینک ثابت
علم بهتر است یا ثروت؟
نمیدانم اولین بار این موضوع به ذهن کدام شیر پاک خوردهای رسیده است تا با آن دانش آموزان را سر کار بگذارد.
یادم میآید که معمولا در پاسخ این سوال علم را انتخاب میکردم و شاید گاهی برای اینکه متفاوت باشم ثروت را .
امروز هم میخواهم ثروت را انتخاب کنم اما نه به خاطر اینکه متفاوت باشم.
من به جای علم میگویم «دانایی» و به جای ثروت «دارایی».
دارایی نه تنها بهتر است که اصلا قابل مقایسه نیست با چیز کم ارزشی چون دانایی.
دارایی یعنی آنچه مال ماست و با ما میماند و دانایی اگر دارایی نباشد هیچ اررزشی ندارد.
مرادم از دارایی پول و مال دنیا نیست که مال دنیا مال دنیا است نه مال ما .
مرادم از ثروت چیزی است که به ما چسبیده است بهتر بگویم جزو ماست.
گاهی ما چیز هایی میآموزیم که دانایی ماست یعنی اطلاعات یعنی informatin که اگر با گذشت زمان یا ضعف حافظه یا ضربه به سر از بین نرود با یک تشر حضرت عزراییل علیه السلام از بین میرود و اگر هم نرود سودی به حال ما ندارد.
اما گاهی آنچه میآموزیم ،میآمیزد با پوست و خون ما و از ما میشود. از نظر من تنها این علم دارایی ما است و باقی اطلاعات که در دفتر هم میتواند باشد ؛ پس چه فرق است بین من و کاغذ پاره؟
بشوی اوراق اگر هم درس مایی
که حرف عشق در دفتر نگنجد
دانش مستشرقین در مورد عرفان و قرآن و اسلام از این سنخ است وحتی بسیاری از مسلمانان که برای دانایی آموخته اند.
د راین زمینه حرف بسیار است و تا اینجا هم پا از گلیم خود فراتر گذاشتم فقط
برای اینکه این حرفها دارایی ما شود توصیه میکنم قدری در این آیه تامل کنیم و با هم بخواهیم و بخوانیم:
رب زدنی علماِّ
و دقت کنیم که نفرموده است: رب زد علمی (پروردگارا ! علمم را زیاد کن!) بلکه فرموده است :
مرا زیاد کن! از نظر علم
..................................................................................
مدتها بعد از تحریر: نوشته زیر دزدکی به وبلاگ من سرک کشیده
و در اصل مطلب استاد و برادر من است
که گاهی در حیاط خلوت مینشیند.
می توانید شکل دست و صورتشستهاش
را در حیاط خلوت ببینید...
ببینید!
نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 | لینک ثابت
هزینه نگهداری
همسایه ای داشتیم که ماشین تر و تمیزی داشت این ماشین همیشه خدا توی کوچه بود و صاحبش تقریبا هر روز با مقداری آب ویک تکه پارچه و وسایل دیگر به کوچه می آمد و گردو خاک از سر و روی مرکبش می سترد و آب و روغنش را کنترل می کرد تزیینات داخلی وخارجیش راوامی رسید و هراز گاهی این تزیینات را جدید و بهروز میکرد .هر کس این بنده خدا رابا این جدیت و پشتکار می دید گمان می کرد سفری بس مهم و دور و دراز در پیش دارد اما این طور نبود واین آقای محترم بعداز این که کارش باماشین تمام می شد سرش راپایین می انداخت و یکراست به خانهاش میرفت و روز بعد حکایت دوباره تکرار میشد ما به او می خندیدیم و دیگران هم کم و بیش مسخرهاش میکردند.
این حکایت تصویری کاریکاتورگونه وساده از زندگی بیشتر ما آدمهاست برای آن ماشین که نماد انسان است سه برنامه می توان تعریف کرد:
تغذیه / پیدا کردن آدرس و مقصد/ حرکت /
تغذیه کنایه از تمام تلاشهایی است که ما برای زنده ماندن میکنیم (کسب و کار و تهیه سرپناه و ازدواج و خلاصه همه امور مادی)مرحله دوم یا همان جستجوی آدرس علم و معرفتی که کسب می کنیم یا باید کسب کنیم به گمان این کمترین همه علوم بشری اعم از تجربی و انسانی و غیره می تواند در خدمت این بخش باشد اگر دید گاه سود انگارانه کنار گذاشته شود چون جهان جلوهگاه و مظهر خداست و در همه جا و همه چیز می توان نشانی او را یا فت مرحله سوم هم که تکلیفش روشن است حرکت طبق آدرس.متاسفانه بیشتر ما در همان مرحله اول دست و پا میزنیم به قول سعدی:
عمر گرانمایه در این صرف شد
تا چه خورم صیف و چه پو شم شتا
وحتی مرحله دوم یعنی کسب معرفت و آدرس یابی را نیز قربانی مرحله اول میکنیم به این صورت که حوزه و دانشگاه رفتن مان برای نام و نان است نه دانش ومعرفت واگر گاهی آدرسی پیدا می کنیم و یا حقیقتی کشف می کنیم کمتر تلاش مینماییم تا آن را مایه ارتقا وتعالی خود قرار دهیم شاید نهایت زحمتی که به خود میدهیم در اختیار دیگران گذاشتن این آدرس است مثل همین کاری که من میکنم ازخیر مرحله سوم هم بگذریم بهتر است .
عزت زیاد!
نوشته شده توسط در جمعه هفتم تیر 1387 | لینک ثابت
بلند شو !
يكي مي گفت: اگر زمين خوردي نخواب! بلند شو !
اگر بگویید اينكه گفتن ندارد؛ هر كس كه زمين بخورد طبيعتا بر مي خيزد، خواهم گفت کجای کارید؟ اکثر مردم نه تنها بلند نمیشوند بلکه اگر دستشان را نگیرند سینه خیز میروند؛ آنهم در میان لجن!
واقعا مضحک است ولی از شما چه پنهان این حال و روز امثال بنده است که تا زمین میخوریم یکی در گوشمان میگوید: دیگر تمام شد ادامه بده! و بسیارند افرادی که به این ندای شیطانی گوش میدهند . این همان چیزی است که در پست قبلی گفتم ناامیدی،از زمین خوردن بدتر است.
این، یکی از جنگ افزارهای شیطان است. او از احساس بدی که هنگام گناه روی میدهد سوء استفاده کرده و رابطه انسان را با خدا قطع میکند تا انسان خود را از خدا دور ببیند و دوباره به گناه پناه ببرد،در حالی که بزرگی می گفت: نمیگویم نگذارید گناهتان بالا برود؛ میگویم نگذارید حتی یک گناه بدون استغفار بالا برود!
یکی دیگر از حربههای شیطان این است که بعد از گناه میگوید: الان تو کثیفی بدبخت! استغفار را بگذار برای وقتی که با نماز و عبادت پاک شده باشی و شرمنده خدا نباشی!
آنچه از بزرگان آموختهام این است که: در همان حالت به درگاه خدا بروید و نگذارید حالت شرمندگی ، احساس بد گناه و آلودگی از بین برود؛ سریع خود را به آغوش خدا پرت کنید که حالی بهتر از این حال پیدا نمیشود ؛حال تقصیر و خجالت. اگر بگذارید زمان بگذرد و حال بد و احساس شرمندگی کم شود و چند نماز و دعا و کار خیر دست و پا کنید و پر شالتان ببندید و بعد با دست پر در خانه خدا بروید و سر بالا بگیرید و طلب بخشش کنید، قافیه را باختهاید. خدایی کردهاید. تکبر کردهاید. کبر شما اجازه نداده است با دست خالی و سر افکنده در خانه خدا بروید. فکر کرده اید با چند رکعت نماز و دو قطره اشک می توانید از شرمندگی خدا در آیید یا حتی خدا را شرمنده کنید! این از همه چیز بدتر است.
نکته آخر اینکه: من هنوز کودکم ؛ هر وقت زمین بخورم مادرم را صدا میکنم تا دستم را بگیرند!!
نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 | لینک ثابت
پرش
نمیدانم تا حالا به مسابقات پرش با اسب که گاهی از تلویزیون پخش میشود دقت کردهاید یا نه ؟
ای کاش این مسابقات بیشتر پخش میشد؛هم زیبا و جذاب است و هم ورزشی است که مورد سفارش اسلام است گذشته از آن نکات جالب توجه زیادی میتوان در آن یافت .
اگر دقت کرده باشید سوار کاران قبل از پرش از مانع خیز برمیدارند و وقتی به مانع میرسند خود را روی اسب جمع کرده و از روی مانع می پرند ودوباره چرخی دیگر در میدان و پرشی دیگر و...
سوارکاران وقتی میخواهند از روی مانع بپرند خود را محکم به اسب میچسبانند تا نیفتند و وقتی با موفقیت پریدند، برای پرشی دیگر آماده میشوند.
وقتی ما عبادتی را با موفقیت انجام میدهیم احتمال زمین خوردن ما هنگام عمل و بعد ازعمل بیشتر میشود لذا باید در این مواقع از خدا بخواهیم تا کمکمان کند ،چون وقتی عملی خیر انجام می دهیم شیطان ناراحت می شود و می خواهد زمینمان بزند. اگر انسان به حالات گذشته خود توجه کند می بیند چه بسیار بوده است که بعد از یک حال خوب حاصل از دعا و نماز یا روضه و زیارت کار بدی انجام داده است که خودش هم انتظار آن را نداشته است؛ کسی که فکر می کرده با آن دعا و زیارت، خیلی وضع معنوی اش خوب شده چنان زمین خورده است که پاک از خودش ناامید شده است. درستش این است که نه موقع عمل خوب، از شیطان غافل شویم نه موقع زمین خوردن از خدا نا امید ؛ که این نا امیدی به مراتب از آن زمین خوردن بد تر است اگر باور ندارید منتظر مطلب بعد باشید. و تا آن وقت بعد از اعمال خوبتان محکم به آغوش خدا پناه ببرید که امکان زمین خوردن فراوان است!
نوشته شده توسط سید مهدی سید صادقی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 | لینک ثابت
درباره وبلاگ
دالان درنگی گذری و گذری ناگزیر برای سفری بی درنگ
فهرست اصلی
دوستان
انکار ما
حیاط خلوت
قلمدان(سید مهدی ناظمی)
فلسفه اخلاق اسلامی(عباس دهقانی نژاد)
عقل سرخ (محسن حبیبی)
ثقلین(مهدی الله خواه)
و اما بعد...(محمد عرب زاده)
جستجوگرها
تنفس تنهایی
ایرانیان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
طراح قالب
POWERED BY